من خوبم. می خندم. لبخند همیشگی ام گاهی تعجب برانگیز است! در عین تنها بودن، احساس تنهایی نمیکنم. با وجود عدم شناخت کامل، خودم را بیشتر از هر وقت دیگر دوست دارم. من شادم. از خنده هایم عکس میگیرم. اما دیگر نمیتوانم برایت آن عکسها را روانه کنم و با خود شیفتگی هایم سر به سرت بگذارم. دیگر در روزها و لحظه هایم نیستی اما نمی توانم منکر این لحظه ها که نبودنت ذوق لحظه ام را کور می کند، بشوم.
روزی گمان میکردم رفاقتمان بیشتر از اینها باشد، اما انگار دیگران بهتر ما را می دیدند و می دانستند انتهایش برای من، تنها برزخ همین لحظه های نبودن است.
دیگر به ادامه دادن فکر نمیکنم، فقط کاش کمی از این برزخ نصیب تو هم میشد.
من خوبم. خوب تر از تمام دیروزها.
کاش میشد می توانستم طوری کلمات را در کنار هم بچینم که بفهمی پشت هر کدام چه سوزی پنهان است، یا چه عطشی سر بر آورده و چه هیجان و شور و نشاطی مخفی شده است!
کاش میشد مثل صدای خواننده ها بنویسم، با همان وزن و آهنگ، با همان غم یا شادی! که تو بخوانی و بفهمی اینها تنها واژه نیستند، احساسند. در پشت هر کدام نیمی از من نهفته است!
حالا که نمیتوانم بیا از امروز برایت بگویم، از روزهایی که میروند و روزی نبودنشان روی دلم سنگینی می کند.
چند وقتست جمعه ها را عجیب دوست دارم! دیگر دلگیر نیستند، سرشار از شادی و امیدند. اطرافیانم را میبینم و لبخند تمام چیزیست که میتوانم بهشان هدیه کنم. خنده هایمان را کنار هم دوست دارم. طبیعت گردی هایمان را، عکاسی هایمان را، جاده ی شب را و هر آنچه این روزها در گذر است و نمی بینم!
این دوره و این روزها گرچه در گذرند اما عمیق ترین خاطرات را برایم به یادگار خواهند گذاشت. اگر از این روزها ننویسم، عکس نگیرم، یادم می ماند چه گذشت؟ بعید می دانم. سخت ترین روزها را به گونه ای از یاد بردم که باورکردنی نیست، روزهای شادی که جای خود دارند.
راستش اصلا خبر نداشتم همچین روزی هست ، اونم مخصوص وبلاگ نویس های فارسی زبان ! درسته امروز بود و مگه میشه نوشته ی امشبم رو اختصاصی براش نذارم ؟!
میخوام توی چالشی شرکت کنم و به سوالاش جواب بدم که خودش میشه کلی حرف و دیگه لازم نیست به این فکر کنم که از کجا شروع کنم برای گفتن از تمام روزهایی که وبلاگ نویسی گذروندم :)
۱. چی شد که به دنیای وبلاگها اومدی!؟
خب اولین بار توی خونه ی مادربزرگم و قاطی کتابهای دایی هام یه کتاب پیدا کردم که درباره کارکردن با کامپیوتر بود . اون زمان هنوز کامپیوترشون از هیکل دار ها بود و منم یه بچه اول راهنمایی . خوندمش برام جالب بود اما فقط از کنارش رد شدم تا روزی که اتفاقی از دو تا همکلاسی هام شنیدم وبلاگ دارن ! داشتن با یکی دیگه حرف میزدن اما از اونجا که من همیشه گوشام تیز بوده در عین سکوتی که میکردم آدرس وبلاگشونو حفظ کردم و همون روز رفتم ببینم چیه . یه علامت سوال گنده برام درست شد اون روز که اینا چطور اینو درست کردن !؟! دمشون گرم ! انگار که فیل هوا کرده بودن ! اون روز جرقه ی این خورد که دفعه بعد حتماً برم سراغ اون کتاب و وبلاگ خودمو بسازم که موفق شدم و توی بلاگفا ساختمش :)
حتی یادمه یه قالب پاییزی داشت اولین وبلاگم با یه شعر از فروغ که از بین بقیه ی کتابای خونه ی مادربزرگ پیدا کردم و نوشتم :)))
الان هم 9 ساله بلاگری هستم برای خودم =]
۲.هدفت از نوشتن وبلاگ چه بود و چه هست!؟
اولش فقط میخواستم از بقیه عقب نمونم و کم نیارم اما بعد که شروع کردم به نوشتن از خودم ، از روزهام ، افکار و رویاهام ، دیگه وابستش شدم و هیچ وقت نتونستم ازش دل بکنم . الان هم مینویسم تا واژه هام جون بگیرن ، تا روزهام فراموش نشن ، تا بدونم هنوز هم زنده ام .
۳. به نظرت چرا باید وبلاگ نوشت!؟
خب هر کس دلیلی داره اما به نظرم تداوم داشتن توی همچین راهی باعث میشه از سطح زندگی بگذری و وارد عمقش بشی ! شاید اولش فقط از روزمره هات بنویسی ، مطالب دیگه کپی کنی اما نهایتش خودتو پیدا میکنی . علایقت رو بهتر میفهمی ، گذر روزهات رو بهتر درک میکنی و در عین حال یه وبلاگ با کلی خاطره که روند رشد کردنت رو نشون میده برات میمونه .
۴. به نظرت یه وبلاگ ایده آل چه مشخصاتی باید داشته باشه!؟ اصلا مشخصاتی باید داشته باشه!؟
خب وبلاگ ایده آل از نظر من جاییه که اول از همه اونجا خودت باشی ، نظم داشته باشه ، ظاهر آراسته ای داشته باشه و به طور خلاصه یه نمای کلی از کسی که هستی به خواننده نشون بده .
۵. بیشتر کدوم موضوع رو در وبلاگ ها دوست داری!؟ یعنی بیشتر چه وبلاگ هایی رو دنبال میکنی!؟
خب بیشتر وبلاگ هایی که نویسنده ی اون از خودش ، زندگیش ، اعتقادات و افکارش مینویسه رو دوست دارم و دنبال میکنم . وبلاگ هایی که گزافه گویی نداشته باشن و حس کنم با خوندنشون یه چیزی بهم اضافه میشه نه اینکه صرفاً وقتم رو بگیره !
۶. نظرت راجع به سرویس های وبلاگدهی چیه!؟ و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری!؟
خب من فقط با بلاگفا و بیان آشنایی دارم و تو این چند سالی که با بلاگفا یه وقتایی کلی ناسزا نسارش کردم برای تمام ناسازگاری هایی که باهامون داشت اما خب به خاطر سادگی و سهولت استفاده ازش دوسش دارم و نمیتونم ولش کنم ! بیان هم امکانات بهتری داره ولی خب من دیگه اونقدر حوصله ندارم که زیاد درگیر این چیزا بشم و اصل نوشتن برام مهمتر از هر چیزه :)
۷. نظرت راجع به محیط وبلاگ نویسی (افراد) چیه!؟ و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری!؟
خیلی دلم خواسته همیشه یه جو صمیمانه و دوستانه برقرار باشه و در عین حال احترام بذاریم به نوشته های همدیگه چون اون دقیقاً همون چیزیه که ما هستیم ! قرار نیست همه شبیه چیزی که ما فکر میکنیم عمل کنن ! اینو باید توی کل زندگی رعایت کرد نه فقط دنیای وبلاگ نویسی .
۸. ویژگیای از بلاگری دیگه که دوست داشتین اون ویژگی رو داشته باشین.
همیشه نوشته های بلاگر هایی که از تلاش هاشون و اهداف و آرزوهاشون نوشتن رو دوست داشتم و دارم . دوست دارم منم یه روز به حد قابل قبولی از منظم بودن و تلاشگر بودن برسم . حس میکنم هنوز اول راه این مسیرم !
۹. چندتا از لبخند هایی که در بلاگ بیان (و سرویس های دیگه) داشتید رو با ما در میان بذارید.
من خیلی از روزهای خوش و خنده هام رو تو این دنیا داشتم ! کلی دوست پیدا کردم که حتی بعضی هاشون برام واقعی هم شدن ! چیز دقیقی یادم نیست که بخوام بگم !
۱۰. بدون تعارف ترین حرفتون با وبلاگنویس ها چیه!؟ چیزی هست که بخواید بگید و ما بهش اشاره نکرده باشیم!؟
من کلا تعارف ندارم با کسی حداقل موقع نوشتن رو که میدونم همین طوره ! اینجا و آدم هاش رو دوست دارم چون منو تبدیل به کسی کردن که الان هستم . دوست هایی رو بهم داده اینجا که گریه هامو تبدیل به خنده کردن و تو روزهای سخت پشتم بودن . دلم نمیخواد نسل این آدم های خوب منقرض بشه پس لطفاً بمونید و هوای وبلاگ هاتون رو داشته باشید . یهو دل نکنید و بی خبر نرید !
+ از همه بلاگرای محترم و عزیزم دعوت میکنم تو این چالش شرکت کنن من اینجا دیدمش ^^

اینجا درست همون قابیه که همیشه از پنجره ی اتاقم بهش نگاه میکنم و گذر فصل ها رو میبینم! از شاخه های لخت درخت انجیر همسایه تا جوونه زدن و سبز شدن و برگ و میوه دادنش! از برگ های دختر انگورشون که از دیوارمون آویزون شدن این روزها تا نشستن یا کریم ها روی همین دیوار! این قاب برام گذر زندگیه، گذر روزهاست. درسته یه روز آسمونش رو ابرهای خاکستری و تیره گرفتن، یه روز آبیِ آبیه، یه روز مثل روزی که این عکسو گرفتم مزین به ابرای سفید و پنبه ای قشنگه، اما همیشه زندگی جریان داشته! هیچ کدومشون پایدار نمونده.
این قاب برای من تعبیر و تصویری از زندگیه :)
+ خُب امیدوارم دیگه این بار چالش رو درست انجام داده باشم =) کدوم چالش؟ چالش بلاگردون دیگه D: این بار میخوام سیمیا رو هم بهش دعوت کنم ^^

نمی دونستم از چی بنویسم و به چی فکر کنم امشب ؟! می خواستم مثل خیلی از شب های دیگه صفحه ی سفید اینجا رو جلوی روم بذارم و به احساساتی که در طول روز داشتم فکر کنم و هر چی به ذهنم رسید به واژه مبدل کنم تا اینکه دیدم بعد عمری به یه چالش درست حسابی دعوت شدم =)))
حالا میخوام براتون از قاب دلخواه خودم بگم ! دست بر قضا امروز مراسم مرتب کردن عکسها و مرور خاطرات داشتم برای خودم اما بعد فکر کردن به اینکه کدومشون واقعا دلخواه منه و حرفی پشتش داره این عکس رو انتخاب کردم . حرفش چیه ؟ تفاوتش چیه ؟
یه روز تابستونی که فکر میکردم دیگه یکی از سختی های مقطعی زندگیم یعنی امتحانا تموم شد و بعدش قراره کلی استراحت کنم و خوش بگذره ، یکی از قشنگ ترین لحظه های زندگیم رو درست توی این مکان و این قاب تجربه کردم . تا خود اون لحظه ترس داشتم ، مردد بودم که آیا تصمیم درستی گرفتم یا نه ؟ بعد اون لحظه ، بعد خوردن سوز هوا توی صورتم اونم توی تیر ماه ، بعد دیدن ابرهایی که سمتون میومدن ، بعد غرق شدن توی دل ابرها ، ترس رو کنار گذاشتم و فهمیدم زندگی همون یه روز بود . یعنی بهتره بگم اون روز چیزی فراتر از یک روز بود برام ! از تجربه هاش تا انعکاس رفتارم که ادامه داره . جهان گرده و تو نمیدونی تا به کی قراره پاسخگوی یک حرکت ، یک حرف و یک رفتارت باشی و انعکاس هاش رو ببینی ؟!
بعد اون روز سختی ها تموم نشد ، خوشی ها بود که ته کشید !
الان که بیشتر از یه ماه از اون روز میگذره خودمو عین اون تک درختی میدونم که به تماشای نزدیک و نزدیک تر شدن توده ی پنبه ای ابرها نشسته و می دونه هر آن قراره توی یک مه سفید فرو بره !
الان میتونم بهت بگم بعد اون روز رفتم توی یک مه غلیظ و دیگه نمیتونم تشخیص بدم آیا ازش دراومدم یا هنوزم همه جا رو مه گرفته و من فقط بهش عادت کردم ؟
+ پست برای چالش بلاگردونه که به دعوت نیک توش شرکت کردم و خیلی ازش ممنونم و از اونجا که آشنای زیادی ندارم اینجا ترجیح میدم برای خودم مختومه اعلامش کنم هر کی دوست داشت خودش شرکت کنه دیگه D:
بعداً نوشت : لحظه ای که این پستو گذاشتم اونقد چشمام خسته بود که اصلاً دقت نکردم باید قاب دلخواه خونه م رو بذارم نه هر قابی ="")! خلاصه که ببخشید فردا شب با یه قاب از خونمون از خجالتتون در میام این اشتباه بهونه ی خوبی بود برای حرفای امشب ؛)
به سالهای دور فکر میکنم ، به آن شب ها که قبل از خواب دعا میکردم همان خواب رویایی را که یک بار دیده بودم دوباره ببینم ، همان که در دل ستاره ها ، کهکشان و جهان رویایی من میگذشت . شب هایی هم آنقدر خسته ی روز بودم که فرصت فکر کردن هم نداشتم ! خستگی اش خوب بود ، بیخیالیش خوب بود .
بزرگ تر که شدم غرق رویا بافتن شدم . توی تاریکی و سکوت برای خودم قصه می بافتم ، بازی میکردم . رفته رفته رویاهایم به واقعیت گره خورد ، به آینده ، به گذشته . شب هایی به مرور آن روز ، آن اتفاق و شاید آن فرد میگذشت . کم کم از رویا هم فاصله گرفتم این بار همان مرور روزها کافی بود .
اما اکنون فرار میکنم از رویا بافتن ، از مرور کردن ، از فکر کردن و فقط چشمانم را میبندم به این امید که هر چه زودتر خواب بیاید و من را با خود به جهانی ببرد که حتی پس ار بیداری هم چیزی از آن در ذهنم نخواهد ماند .
گذر روز ها حتی طعم شیرین خیال را از من گرفت چه رسد به آن شب های تابستانی که زیر نور مهتاب توی حیاط خانه ی مادربزرگ دراز میکشیدم و ستاره ها میچیدم ! همان شب هایی که دور هم بودنمان توی حیاط و همراه با طعم هندوانه و خربزه و طالبی گذشت . دلم برای جوجه تیغی های توی باغچه شان ، برای بچه گربه های تازه به دنیا آمده توی انباریشان ، برای شام ها و دورهمی های پنج شنبه شب و قرمه سبزی های مادربزگ تنگ شده ؛ چنان که برای روزهای پاییزی که بقیه توی حباط خانه مادربزرگ آلو پوست میکندند و من از سوز هوا به زیر پتوی کوچکم پناه میبردم و گرمایش مرا به خوابی میبرد که لذتش را هیچ جا دوباره احساس نکردم .
دلم برای روزهایی تنگ شده که دورهمی هایمان را بیشتر ، درختان و گربه های روی دیوار و دسته کبوتر های توی آسمان نظاره گر بودند نه دیوار های سخت و سرد خانه ها . دوستی هایمان ، بازی هایمان ، خنده ها و گریه هایمان توی کوچه ها و حیاط خانه ی همسایه ها میگذشت .
چقدر فاصله گرفتم از آن روزها ! چقدر دور به چشم می آیند ! چه سخت است باور اینکه روزی میرسد که دلتنگ همین لحظه خواهم شد و فاصله اش با خودم را فرسنگ ها خواهم دید !
شب بود . به رسم جمعه های همیشگی ، هم پای جاده ها ، به مقصد کنج امن خانه . آسمان رنگ دیگری داشت ، نه آن تیرگی ها به چشم میخورد ، نه آن غمی که بغض گلویت را به شبنم روی گونه هایت مبدل میکند . نگاهم جایی در افق ها گیر افتاده بود ، قربانی در گوشم میخواند " گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را "
به تمام شب هایی فکر میکردم که گذشت ، به تمام شب هایی که نمیشناختمش ، به تمام شب های جاده ای که فقط گذشت ، به یاد تمام جمعه هایی افتادم که شنبه ی پر درس و امتحان را یادآور میشدند و آن شبی که عجیب و بدون هیچ دلیلی در ذهنم نقش بسته ، همان که زیر نور تلفن همراه دکمه ای پر خاطره ای که در مالکیت من هم نبود اجتماعی را به یک هزار استرس میخواندم و تصویر شنبه ی کذایی جلوی چشمانم رژه میرفت !
به یاد تمام شور و شوق دخترک پا به سن بلوغ گذاشته ای افتادم که به نگاهی خوش بود ، به تصوری ، به رویایی . تمام شادیش همان رویاها بود که تا به خودش آمد تمام شده بودند .
به یاد دخترکی افتادم که شب های بارانی توی جاده طعم غم را چشیده بود . عاشق که نه ، حرف درشتی ست برای نوجوانی که تازه طعم دلتنگی را مزه مزه کرده بود ، اما چیزی در درونش جوشیده بود . چیزی که دنیایش را سمت و سوی دیگری داد . تا نبود ، تمام جمعه ها دلگیر و بی روح بودند . آمد ، که شب و جاده ها لباس پولک به تن کردند . آمد و دیگر غروب جمعه ها وعده ی دیدار میدادند .
روزها بود از وعده ی همیشگیمان ، من و جاده و شب پولک نشان و دو صد خیال لرزان و رقصان ، دور بودم . این روزها هم تمام میشوند ، جاده هم این بار به انتها میرسد . اما خیال او ؟
قربانی راست میگوید " یک بار تو هم عشق من از عقل میندیش ، بگذار که دل حل کند این مسئله ها را "
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.