چیزی نبود که هر کس بفهمد

بغض گلویش ، صدای بریده بریده اش ، شبنم حبس شده چشمانش ، آرزوهای دفن شده در دلش ، تمام از خودگذشتگی هایش چیزی نبود که هر کس بفهمد . چیزی نبود که دل هر کس را به لرزه بیندازد . اما من ترسیدم ، لرزیدم و شکستم . به آرزوهایی فکر کردم که حتی اگر تا ابد دفن نشوند روزی میرسد که تحققشان دیگر شادی آور نیست . به بغضی فکر کردم که روزی باید با آخرین توانم فرو دهم و اشک هایی که باید چشمه شان را بخشکانم . چه کسی میگوید زندگی آسان است ؟ حتی اگر بخواهی، سخت است ساده گرفتنش ... 

۲ ۰ ۱۲۵
دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۵۲ ب.ظ
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها