گاهی آدم نیاز دارد بدون پرسش و زیرا و اما ، درک بشود . دوست دارد کسی باشد که تجربه ی مشابهی را برایش بازگو کند . بتواند حرف بزند و به دیده ترحم یا به چشم حماقت و حقارت دیده نشود . آدمی به این امید زندگی میکند که بداند تنها نیست ؛ میخواهد در گذراندن یک غم بختک زده باشد یا شریک شدن شادی های شورانگیز .
شاید فرار از آدمها در عین به دوش کشیدن خروارها غم و رنج ، صرفاً برای ندیدن و نشنیدن نطق ها و پندها ی خود عاقل پنداران باشد ! وگرنه چه کسی از درک شدن ، دوست داشته شدن ، نوازش شدن و شنیده شدن فرار میکند ؟
حقیقت اینه که ما امروزه توی دنیایی گیر افتادیم پر از بد های خوب
و خوب های بدی که طی مرور زمان از بین می روند
زندگی کردن بین انسان های بدِ خوب از ما حس درک شدن
عشق و احساس هم بستگی رو میگیره
و اگر هم گاهی نوازش و یا آغوشی به پُستمان بخورد
چیزی جز احساس ترحم یا هم از شدت نیاز نیست...
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.
پرندهی کوچ در ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
هیچکس... آدمها بیشتر از هر چیزی دوست دارن که بدونن توی رنجی که میبرن تنها نیستن. اما گاهی هر تلاشی برای بازگو کردن اون رنج باعث میشه مطمئنتر بشن از اینکه تنهان. که همیشه تنها بودن.