گاهگاهی دل ما را به نگاهی دریاب

هیچ وقت ناله کردن بیش از حد را دوست نداشتم. شاید نشانی از ضعف، تلاش برای جلب توجه یا هر چیز ناپسند دیگر میدانستم. دلم میخواست از دوست داشتن ها بگویم، از سبزی و سبزینگی ها، از نور و پرواز و از تسلیم نشدن ها. شکستم و شکست خوردم، اشک ریختم، اما از امید نوشتم، از وعده ی پیروزی؛ آن روزها شاید شادی و امید بیشتری توی جیب هایم داشتم.

این روزها اما به سختی حرفی جز دلتنگی، بی حوصلگی، غمزدگی و دلمردگی پیدا میکنم. جهان کوچکم تیره گشته و سو سوی ستارگان چشمک زن امیدش ، کم نور جلوه می کند .

میشود این بار تو جیب هایم را با بذرهای نور و امید و دوستی پر کنی؟ میشود این بار، نگفته، تو زخم های دلم را مرهم و درد های سرم را دوا باشی؟

منجی این دل خسته گرچه منم، اما مگر منجی ها دل ندارند؟ "گاهگاهی دل ما را به نگاهی دریاب" 

۳ ۱ ۱۱۸
جمعه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۳۳ ب.ظ

Sepideh Adliepour در ۱۷ مرداد ۱۳۹۹

یه زمانی من هم این حس هارو تجربه کردم(:

:")
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها