"پایِ برهنه دل به در آید که جان کجاست؟"

میدانی این تمرین و رسم هر شب نوشتن ، آن هم در چنین روزهای تکراری و ملال آور چقدر دشوار است ؟ سر تا پای روزی که گذشت را برانداز میکنم ، هیچ نمی یابم . من اسیر این مه خاکستری پاشیده شده روی روزهایم و زنجیر شده ی احساس بیهودگی ته نشین شده ی وجودم هستم . 

من در حال شکنجه ی خودم هستم ، تنها برای شادی های گذرایی که دوامشان کوتاه تر از رنجیست که به جا می گذارند ! تاریکی باید به چه حد برسد تا برخیزم ؟ 

۴ ۱ ۱۱۹
يكشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۰۵ ب.ظ

Sepideh Adliepour در ۲۰ مرداد ۱۳۹۹

به نظرم تاریکی های عمیقه عمیق هستن که آدم رو وادار به ایستادن می کنن

بقیه رو نمیدونم اما زندگی من هر وقت عمیق در تیرگی فرو رفت

ایستادگی برام معنا پیدا کرد

درسته، یجورایی حتی این ثابت شده ست!
که البته بستگی به آدمش داره که بالاخره بلند شه و از تاریکی دربیاد یا بیشتر غرق بشه توش... 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها