این روزها زمزمه ی صدایت در گوش من، خود به تنهایی، تمام جانم را در حرارت و شوق می اندازد! چه رسد به اینکه طنین صدایت، واژه هایت، در میان ساز ها به رقص آید و من سر تا پا گوش شوم برای شنیدن نوای نغمه خوانیت؟!
دیوانگی در من دوباره به جوشش در آمد و دوباره و دوباره از خاطرم گذشت که به چه سان، فراتر از مرز تن، فراتر از جسم و کالبد، من شیفته ی روحت بودم. اشتیاقی فراتر از تمایلات گذرا برای در آغوش کشیدنت داشتم، برای حل شدن در تو، یکی شدن با تو !
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.
سیمیا در ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
خندههای تو مرا باز از این فاصله کشت!