دل خوش سیری چند؟

سرم رو کج کرده بودم و به هزار زحمت از شیشه ی نیمه پایین کشیده ی پنجره ی ماشین، هر جا که نور جاده کم میشد، ستاره ها رو دید میزدم! خود دیدن ستاره ها برای آدمهایی که چشمهاشون مزین به دو تا قاب شیشه ایه و اگه برش دارن کل آسمون شب براشون یه دست به سیاهی موهای معشوقشون میشه، سخت هست؛ چه برسه به اینکه بخوای از یه روزنه با ژستی ملتمسانه و گردن کج تماشاشون کنی! این دیدن کجا و اون دیدن های شیک بقیه تو دل کویر کجا !

انگار قراره همیشه گردنمون کج باشه، همیشه شوق خواستن تو چشمامون یخ بزنه، دلمون پی یار جفاکار گیر کنه و دلتنگی تا ابد قسمت شب هامون بشه.

یه مشت که نه، یه جو، یه ارزن دلخوشی میخوام برای ادامه ی زندگی ای که اگه چیزی هم بهمون داد، بهاش جون کندن و دل کندن بود! 

۳ ۱ ۱۱۷
جمعه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۲۴ ب.ظ

Sepideh Adliepour در ۲۵ مرداد ۱۳۹۹

متاسفانه همینطوره... 

:") 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها