نمیدانم به صدای سوت شب و جیرجیرکها و گذر اتومبیل ها گوش بسپارم و شب را سر بکشم یا همچنان غرق در سیل و هجوم افکار شبانگاهی خود، خواب را نثار چشمان بی قرار خود کنم؟
کاش وقتی بیدار بودیم و در میان آدمها روز را به شب میرساندیم، با چشمان باز میخوابیدیم و شبها از آرامش و سکوت و خیال، لبریز میشدیم! کاش میشد هم شب را در آغوش کشید و هم عطر سر زلف نسیم سحری را استشمام کرد و چون گنجشکی در میان دستان روشن آسمان رها شد!
چه کنیم که تمام خواستن هایمان متناقض بود و تمام زندگی مان در جدال این تضاد ها سپری شد.
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.
Sepideh Adliepour در ۸ شهریور ۱۳۹۹
خیلی قشنگ بود :)