نمیدانم کِی و کجا توی گوشمان خواندند که باید سرمان توی زندگی دیگران باشد وگرنه از دیگران عقب افتاده ایم! کِی و کجا بهمان یاد دادند خودمان نباشیم، تکه ای خاکستری باشیم از جمعیتی سرگردان که هر روزی چون موجی به سویی می روند! کِی و کجا باب شد برای خودمان بودن و دلخوشی هایمان به دیگران جواب پس بدهیم! چرا نگفتند تمام اینها و بیشتر از اینها، شرط اولش سلب آرامش از خودمان است، سپس دیگری ؟!
من کم آوردم شما ادامه بدهید. من اینک رنگین کمانی از یک رویا هستم. روزها را میدوم و شبها را می خندم و خیال می بافم. دیوانگی میکنم، اشتباه می کنم، رشد میکنم. اصلاً می خواهم همان وصله ی ناجور باشم با کهکشان ستاره نشانش. می خواهم رها باشم.
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.
.. Chakavak در ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
چه قشنگ....💗