اگر فردا بی ما بگذرد!

میخواستم بیایم و از قوانین بی رحم زندگی بنویسم. از اینکه اگر لطف کردنت از حد گذشت، اگر از خود گذشتگی ها و کوتاه آمدن هایت رنگ وظیفه گرفت، اگر ارزش محبت هایت را ندانستی و کوچک انگاشتی، آنجاست که باید آماده ی تحقیر شدن، کوچک شمرده شدن و نادیده گرفته شدن بشوی!

میخواستم بگویم حد لطف را نگه دار، گاهی از خودت نگذر، گاهی هم بی رحم باش، لطف زیادی دیگران را پرتوقع میکند. 

میخواستم محکم و با اطمینان اینها را بگویم، اما اکنون در نقطه ای ایستاده ام که در برابر تمام این حرفها می گویم " اگر فردایی نباشد، چه برای من، چه برای او، آن وقت چه؟ "

این را در ذهنم مرور میکنم و تمام قوانین را به زیر سوال میبرم! اگر فردا نباشد چه؟ اگر در حین از خود نگذشتن هایم، بی توجهی هایم و نبودن هایم ، برود و دیگر فردایی برایش نباشد چه؟ به نبودنش فکر میکنم و تمام فلسفه هایی که بافته بودم را بی مصرف می یابم. سست میشوم، نرم میشوم، همان آدم همیشگی میشوم. کاش او هم فقط گاهی به نبودنم فکر میکرد! به فرداهایی که بدون من و بدون ما خواهد گذشت ... 

۴ ۲ ۶۴
يكشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۹، ۱۱:۴۶ ب.ظ

Sepideh Adliepour در ۲۴ شهریور ۱۳۹۹

چرا زندگی پر از تناقضه؟ ((:

واقعاً چرا؟ =")) 

yekidie erf در ۲۵ شهریور ۱۳۹۹

خودمونم گاهی به فردایی که نیستیم فکر کنیم میتونه باعث بشه که شاید با خودمون هم بهتر باشیم

کاملاً درسته :)) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها