میخواستم بیایم و از قوانین بی رحم زندگی بنویسم. از اینکه اگر لطف کردنت از حد گذشت، اگر از خود گذشتگی ها و کوتاه آمدن هایت رنگ وظیفه گرفت، اگر ارزش محبت هایت را ندانستی و کوچک انگاشتی، آنجاست که باید آماده ی تحقیر شدن، کوچک شمرده شدن و نادیده گرفته شدن بشوی!
میخواستم بگویم حد لطف را نگه دار، گاهی از خودت نگذر، گاهی هم بی رحم باش، لطف زیادی دیگران را پرتوقع میکند.
میخواستم محکم و با اطمینان اینها را بگویم، اما اکنون در نقطه ای ایستاده ام که در برابر تمام این حرفها می گویم " اگر فردایی نباشد، چه برای من، چه برای او، آن وقت چه؟ "
این را در ذهنم مرور میکنم و تمام قوانین را به زیر سوال میبرم! اگر فردا نباشد چه؟ اگر در حین از خود نگذشتن هایم، بی توجهی هایم و نبودن هایم ، برود و دیگر فردایی برایش نباشد چه؟ به نبودنش فکر میکنم و تمام فلسفه هایی که بافته بودم را بی مصرف می یابم. سست میشوم، نرم میشوم، همان آدم همیشگی میشوم. کاش او هم فقط گاهی به نبودنم فکر میکرد! به فرداهایی که بدون من و بدون ما خواهد گذشت ...
خودمونم گاهی به فردایی که نیستیم فکر کنیم میتونه باعث بشه که شاید با خودمون هم بهتر باشیم
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.
Sepideh Adliepour در ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
چرا زندگی پر از تناقضه؟ ((: