کاش میدانستم...

امشب که غم ها خوابند و سنگینی سایه ی سکوت را میشود حس کرد، میترسم ساعت از صفر بگذرد و خواب بمانم. نوشته ی آخر شبم به فردا موکول شود! میترسم فردا از راه برسد و باز هم خواب بمانم. ساعت از 8 صبح بگذرد و جا بمانم. همیشه ترسیدم. اما خواب نماندم، جا نماندم!

اما اگر زندگی بیاید و بگذرد و برود و این بار جا بمانم میان انبوه اسباب و ابزار و وسایل و بازیچه هایش، آن وقت چه؟ نکند هم اکنون جامانده ای بیش نباشم؟ اصلاً زندگی به کجا میرود؟ مقصد کجاست؟ من کجای آن هستم؟ کاش میدانستم ... 

۷ ۰ ۱۶۰
سه شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ۱۱:۵۰ ب.ظ
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها