امشب که غم ها خوابند و سنگینی سایه ی سکوت را میشود حس کرد، میترسم ساعت از صفر بگذرد و خواب بمانم. نوشته ی آخر شبم به فردا موکول شود! میترسم فردا از راه برسد و باز هم خواب بمانم. ساعت از 8 صبح بگذرد و جا بمانم. همیشه ترسیدم. اما خواب نماندم، جا نماندم!
اما اگر زندگی بیاید و بگذرد و برود و این بار جا بمانم میان انبوه اسباب و ابزار و وسایل و بازیچه هایش، آن وقت چه؟ نکند هم اکنون جامانده ای بیش نباشم؟ اصلاً زندگی به کجا میرود؟ مقصد کجاست؟ من کجای آن هستم؟ کاش میدانستم ...
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.