مغزم آرام اما متلاطم است . تلاطمش شاید برای افکاری ست که گمان می کردم امشب می توانم به واژه مبدلشان کنم اما در هجومشان درماندم ! حال نمیدانم از آرامش انتهای شب بگویم و اعجاز موسیقی ، یا خاطره هایی که برای یادآوریشان یک کلمه ، یک سکانس ، یک مکان یا هر چیز کوچک دیگری کافی و دردآور است . اما میان این دو هم اشتراکاتی برای گفتن هست . همان نواها و نت های کشنده ای که به محض شنیدن دوباره شان بدنت یخ می کند و پرت می شوی درست در آن مکان و آن لحظه . فرقی نمی کند روزی با آن نوا به آرامش میرسیدی یا از هیجان لبخند بر لبانت می نشست ، تکرار آن لحظه کبودت می کند .
شاید گاهی لذت میبریم از این کبود شدن ها که به اراده ی خود به سراغشان می رویم ! می خواهد یک فیلم باشد ، یک آهنگ ، یک نوشته یا یک عکس ! شاید دلمان برای آن لحظه که آن خاطرات چون سیلی به سمتمان پرت میشود هم تنگ می شود . چیزی که باید با آن مواجه شد این است که نمی شود از گذشته فرار کرد . نه اینکه ما جزئی از گذشته باشیم ، حالا هر آنچه گذشته ، جزئی از وجود ماست . تکه ای از روح و قلبمان ، احساساتمان . هر چه بیشتر دویدم تا دور شوم نزدیک تر شدم . اینجاست که باید گفت " کوچ تا چند ، مگر می شود از خویش گریخت ؟ "
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.
Sepideh Adliepour در ۴ مهر ۱۳۹۹
نه!
نمی شود! (: