"رشته ی جان مرا در پیچ و تاب انداخته"

همیشه از خودم در عجبم ! از این که چطور میتونم بی سر انجام و بی مقصد کسی رو انقدر دوست داشته باشم که نتونم ذره ای کینه ازش توی دلم نگه دارم . نتونم برم و پشت سرم و نگاه نکنم . نتونم برم و سال ها خاطره رو با بالاترین وضوح فراموش کنم . همیشه طوری رفتار کنم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . انگار من هستم که همیشه اینجا باشم . انگار قلبی دارم که هر چی زخم میبینه دوباره سبز میشه ، دوباره میتپه . دوباره رویا می بافه ، دوباره آغوششو باز میکنه ، دوباره میخنده . نمی دونم تا کی و کجا دووم میارم و همین طوری که هستم باقی میمونم ؟! تا چند نفر قراره بیان و ضربه ها بزنن و برن ؟! تا کجا قراره هر بار فرار کنم و به گوشه ی امن و آدمهای نزدیکم پناه بیارم ؟! تا کجا قراره بازیچه ی قلب و عقلم باشم و ندونم دارم به راه کدوم میرم ؟! 

کاش مغزمون ، کاش قلبمون ، هر کدوم یه دریچه داشتن تا آدما و فکرا و احساسات و خاطره های اضافی و مضر رو بیرون بندازیم ، یه نفس عمیق بکشیم و به ادامه ی زندگی برسیم ! 

کسی که هستم رو دوست دارم و فقط نگرانشم . پشیمون نیستم . کاش فقط بتونم بیشتر هواشو داشته باشم !

۲ ۰ ۵۰
شنبه, ۵ مهر ۱۳۹۹، ۱۰:۱۵ ب.ظ
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها