از گذشته تا امروز من

امروز رو به خوندن آرشیو نوشته‌های قبلی اینجا گذروندم و با هر نوشته تعجب کردم از کسی که بودم، شور و امیدی که داشتم، عشقی که در قلبم می‌جوشید و کلماتی که پشت هم ردیف می‌شدند! این واقعاً من بودم؟ همیشه همین بوده. همیشه از به یاد آوردن کسی که قبلاً بودم متعجب می‌شدم چه برای ۱۰ سال قبل باشه چه ۱ سال قبل. انقدر که در حال تغییر هستم گاهاً خودم رو هم نمی‌شناسم!

تلاش می‌کنم هر روز مقداری از نوشته‌های قبلی رو بخونم و تو دسته موضوعات مختلف جا بدم تا هم به یاد بیارم چه بر من گذشته و هم آرشیو تمیزتر و کامل‌تری از نوشته‌هام داشته باشم. 

این روزها امیدی برام باقی نمونده. اگه رفتن به سالن مطالعه و از صبح تا شب بیرون بودن از خونه نبود قطعاً فاصله‌ای با افسردگی نداشتم. اما حالا به اجبار دارم ادامه میدم، دست و پا شکسته. اصلاً از خودم راضی نیستم. انگار که از الان شکست رو پذیرفتم!

۸ ۲ ۴۵
دوشنبه, ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۴۱ ب.ظ

دختری که ماه را نوشید! در ۲۱ بهمن ۱۴۰۴

مرورِ ردِپاها :) 🐾

نوشته هایی که ردِپای عبورن...

همینه واقعاً. اگه این نوشته‌ها مثل یه ردپا تو گذشته نبود اصلاً باور نمی‌کردم چطور از اون روزها عبور کردم!

Amirreza ... در ۲۲ بهمن ۱۴۰۴

شبیه یه پاندمی شده این حس و حالا..

متأسفانه همینطوره.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها