امروز رو به خوندن آرشیو نوشتههای قبلی اینجا گذروندم و با هر نوشته تعجب کردم از کسی که بودم، شور و امیدی که داشتم، عشقی که در قلبم میجوشید و کلماتی که پشت هم ردیف میشدند! این واقعاً من بودم؟ همیشه همین بوده. همیشه از به یاد آوردن کسی که قبلاً بودم متعجب میشدم چه برای ۱۰ سال قبل باشه چه ۱ سال قبل. انقدر که در حال تغییر هستم گاهاً خودم رو هم نمیشناسم!
تلاش میکنم هر روز مقداری از نوشتههای قبلی رو بخونم و تو دسته موضوعات مختلف جا بدم تا هم به یاد بیارم چه بر من گذشته و هم آرشیو تمیزتر و کاملتری از نوشتههام داشته باشم.
این روزها امیدی برام باقی نمونده. اگه رفتن به سالن مطالعه و از صبح تا شب بیرون بودن از خونه نبود قطعاً فاصلهای با افسردگی نداشتم. اما حالا به اجبار دارم ادامه میدم، دست و پا شکسته. اصلاً از خودم راضی نیستم. انگار که از الان شکست رو پذیرفتم!
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.
دختری که ماه را نوشید! در ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
مرورِ ردِپاها :) 🐾
نوشته هایی که ردِپای عبورن...