لحظه های منتهی به نیمه شب

من در این لحظه، یک توده ی توخالیِ تاریک از حجم انتظار، دلتنگی، تنهایی و ماندن هستم. نه دلِ رفتن دارم نه پایش را. ریشه دوانده ام، جا گیر شده ام. شاید نفوذِ ذره ای نور به درونم کفایت کند، برای شکسته شدن حلقه ی سرد و منجمد و خاکستری لحظه های منتهی به نیمه شب هایم.

من نه دلِ رفتن دارم نه پایش را. به افق ها چشم دوخته ام. به طلوع ها و غروب ها. شاید در انتهای یک غروب رهگذری از من گذر کند. برایم از نور بگوید. از روشنی فردا ها. و من برای همراهیش، برای فرار از مختصات جغرافیایی لحظه های سیاهم، دیگه حتی روی زمین هم بند نباشم! 

۳ ۱ ۴۵
پنجشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۹، ۱۱:۳۸ ب.ظ

.. Chakavak در ۱۸ مهر ۱۳۹۹

خیلی قشنگ بود مثل بقیه متن هاتون🌻🌻

ممنونم =)))) 💫
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها