من در این لحظه، یک توده ی توخالیِ تاریک از حجم انتظار، دلتنگی، تنهایی و ماندن هستم. نه دلِ رفتن دارم نه پایش را. ریشه دوانده ام، جا گیر شده ام. شاید نفوذِ ذره ای نور به درونم کفایت کند، برای شکسته شدن حلقه ی سرد و منجمد و خاکستری لحظه های منتهی به نیمه شب هایم.
من نه دلِ رفتن دارم نه پایش را. به افق ها چشم دوخته ام. به طلوع ها و غروب ها. شاید در انتهای یک غروب رهگذری از من گذر کند. برایم از نور بگوید. از روشنی فردا ها. و من برای همراهیش، برای فرار از مختصات جغرافیایی لحظه های سیاهم، دیگه حتی روی زمین هم بند نباشم!
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.
.. Chakavak در ۱۸ مهر ۱۳۹۹
خیلی قشنگ بود مثل بقیه متن هاتون🌻🌻