۲۴ مطلب با موضوع «از اعماق ذهن» ثبت شده است

"کوچ تا چند مگر میشود از خویش گریخت ؟"

روزهایی را در نبرد با روابطت با دیگران به سر میبری و روزهایی هم خواهند رسید که این بار آن سر جنگ نیز خودت حضور داری ! کسی که هستی و کسی که میخواهی باشی . میدانی کجایش عجیب است ؟ اینکه هر دو راضی به برد یک نفرند اما باید بجنگند ! باید "منِ" برتر خودش را ثابت کند . 

جنگ بر سر چیست ؟ 

آن یکی میخواهد پر شور ، ورزشکار ، پر انرژی و فعال باشد این یکی خوی تنبلی و عدم اعتماد به نفس را بر خود چیره ساخته .

آن یکی میخواهد هر کاری که انجام میدهد خوشحال باشد این یکی با کمال گرایی و ایده آل گراییش خود را از خوشی های ساده محروم میکند .

آن یکی میخواهد مهارت هایش را تقویت کند این یکی "حسش نیست" را سپر بلای خود کرده .

آن یکی میخواهد بی اعتنا به حرف و نظر دیگران "خودش" باشد این یکی نگران تک تک عکس العمل هاست . 

آن یکی دغدغه هایی فراتر از امروز و فردا دارد و این یکی در روزمره های خویش گیر افتاده . 

کاش تمام شدنی باشد این نبرد . کاش شادی آور باشد انتها . 

خودت بودن

اینجا برای خودت بودن هم باید جوابگو باشی ، برای رنگ لباست ، برای نوع نگاهت ، حتی برای خنده هایت ! اینجا آدمها خودت بودن را جرم میدانند .

آدمی که اولین دورهمی و سفر چند ساعته اش را با استرس پنهان کردن بگذراند چه چیزی برای ادامه دادن دارد ؟ یاد میگیرد ، به دهنش مزه میکند و دلش میخواهد تا ابد بار استرسی را به دوش بکشد که حقش نبوده . شاید بهتر از حسرت های رسوب کرده ی روی دلش باشد . دیگر نمیگوید فقط انجام میدهد . 

" آدمی طومار طولانی انتظار است " برای روزهای خوشی که همیشه چشم به راه آمدنشان بوده و نیامدند . آنها که نیامدند ، تو پای آمدن داری یا این آدمی محکوم به نیامدن هاست ؟

به کدام زبان بگویم تا نروی؟

در دنیا هر کس جای مشخص خودش را دارد، دل ما که دست کمی از دنیا ندارد! نمی شود در آن جای کسی را گرفت، نمیشود جای کسی را پر کرد.

بعضی ها در دل ما درختند، ریشه میکنند و تا ابد ماندنی میشوند. بعضی اما چون باد می آیند و می روند. اما هیچ حضوری بیهوده نیست.
هیچ احساسی از بین نمی رود، کمرنگ شاید بشود اما نابود هرگز. مثل جای زخمی تا ابد روی دلمان ماندنی میشود. هر کس احساسی را در ما برمی انگیزد که تکرار شدنی نیست.

تو با آمدنت، با خندیدنت، تمام پروانه های عالم در دلم به پرواز درآمدند! با رفتنت چه میشود؟ نکند سیل غم ها مرا تا ناکجا ترین آباد ببرد؟

خسته از خوابهایی که روزی راه فرار بودند حال از خودشان باید گریخت!

و شبهایی را خواهی گذراند تاریک چون قیر. حتی در خواب هم رهایی نیست از سیاهی ها، از ترس ها. حتی در رویاهایت می ایستی در برابر ترس هایت، فرار را نمی شناسی. اگر از آسمان صاعقه های عظیم ببارد پناه میگیری، نمیگریزی، حتی اگر تمام موجودات مخوفِ خوابهایت را در کنارت بیابی فرار تنها چیزی ست که در ذهنت نیست، اولین چیزی که به دستت بیاید را برداشته به دنبالش میدوی تا نشان بدهی نمیترسی. ترس، فرار، گریختن، در لغت نامه ات نیست. نمیدانم در کجای ناخودآگاهت نوشته اند نشان دادن ترس یعنی ضعف. از خواب که نجات می یابی خسته ای، خسته ی جنگ، جنگ با ترس ها. حتی در خوابهایت هم بیشتر از خودت نگران دیگرانی. 
دیگر حتی خوابها جای زندگی نیست. دیگر حتی رویاها هم رنگ خاکستر گرفته اند. 

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها