۲۴ مطلب با موضوع «از اعماق ذهن» ثبت شده است

وصله ی ناجور

نمیدانم کِی و کجا توی گوشمان خواندند که باید سرمان توی زندگی دیگران باشد وگرنه از دیگران عقب افتاده ایم! کِی و کجا بهمان یاد دادند خودمان نباشیم، تکه ای خاکستری باشیم از جمعیتی سرگردان که هر روزی چون موجی به سویی می روند! کِی و کجا باب شد برای خودمان بودن و دلخوشی هایمان به دیگران جواب پس بدهیم! چرا نگفتند تمام اینها و بیشتر از اینها، شرط اولش سلب آرامش از خودمان است، سپس دیگری ؟!

من کم آوردم شما ادامه بدهید. من اینک رنگین کمانی از یک رویا هستم. روزها را میدوم و شبها را می خندم و خیال می بافم. دیوانگی میکنم، اشتباه می کنم، رشد میکنم. اصلاً می خواهم همان وصله ی ناجور باشم با کهکشان ستاره نشانش. می خواهم رها باشم. 

رها کردن

رها کردن که همیشه به آسانی دور انداختن یک کاغذ باطله و لباس های کهنه و بادبادک های توی هوا نیست. پاهایشان را روی هم انداخته و فرمان میدهند " رهاش کن بره!"

رها کردن، دل کندن، ترک کردن برای پاره ای از تنت، قسمتی از وجودت، آن ناب ترین بهانه ی شادی هایت، بی معنی ترین کار ممکن است. نشدنی ترین! 

چسبیده به عمق جانت، ریشه تنیده به دور قلبت. شاید گاهی بتوان نادیده گرفت، تمام انتظارات ممکن را خط زد، اما تا ابد که نمیشود. بر می گردد حتی شده با یک صدا، با یک عطر، با یک لبخند. 

بر می گردد و انگار هیچ اتفاقی رخ نداده!

این چنین در گوشم از رها کردن نگویید، من نهایتاً بتوانم خودم را همان جا رها کنم و بروم... 

زندگی های ما

امروز به اندازه ی چند روز غرق فکر شدم، از حرف های مامان و فهمیدن چیزهایی که نمیدونستم تا حرف های دوستم و دوباره چیزهایی که نمی دونستم!

تنها چیزی که مسلمه، ما هیچ وقت همه چیز رو نمی دونیم. من نمیدونم پشت ظاهر زیبای زندگی یک نفر چی میگذره؟! من نمیدونم پشت شکست ها و دردهای یک نفر چی پنهون شده؟! من نمیدونم پشت سکوت یک نفر چه حرفهایی نگفته مونده؟! گاهی جز یک پوسته، یک ظاهر، نه چیزی میبینم نه چیزی میدونم!

اصلاً چرا باید به اینها فکر کرد؟ امروز دوستم حرف خوبی زد. مثل اینکه توی یک کتاب خونده بود.

میگفت: هر عمل ما دو بخش داره یکی خود فعل عمل، یکی ارزشی که پشتش هست. اگه من چیزی بهت میبخشم در ظاهر فقط اون رو بهت دادم اما بخش ارزشی اون فعل به من صفت بخشنده بودن میده! اما انگار این روزها ما بیش از حد درگیر این بخش ارزشی هر ماجرا شدیم! اگه از کنار یک فرد چاق میگذریم چرا باید با خودمون فکر کنیم " معلوم نیست چقدر میخوره اینجوری شده؟"، " چرا رژیم نمیگیره؟" و از این قبیل سوالها! اون فقط چاقه همین. از کنارش رد شو.

این روزها بیشتر دنبال داستان ساختن پشت هر ماجرا و کلی سوال و جواب هستیم. دنبال برداشت های مختلف از یک عمل، یک حرف، یا حتی هیچ کاری نکردن یک فردیم! شاید بهتره گاهی فقط از کنار بعضی چیزها بگذریم؟! 

" سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو "

نه کسی صدای تپش های تند قلبم را شنید نه لرزش دستانم را دید و نه آتش گرفتن و نفس های به تنگنا افتاده ام را فهمید. دردی که توی سرم پایکوبی میکرد را احدی حس نکرد و شوره زار زیر پلک هایم دیده نشد. و من باز هم خندیدم، باز هم بهانه آوردم و باز هم ادامه دادم.

زندگی کج مدار خودش را بیشتر از پیش به من ثابت کرد که اینجا هر بار از قوی بودنت بگویی، بیشتر توی چشم سختی ها میروی. هر چه عمیق تر دوست بداری، بیشتر نادیده گرفته می شوی. هر چه حساس تر و با احساس تر باشی، بیشتر زخم و جراحت می بینی.

این می شود که آدم یک جایی کم می آورد، عشق توی رگ هایش می خشکد، برق توی چشمانش خاموش میشود، خسته می شود، سنگ می شود، سرد می شود. من لبِ مرز آنجا ایستاده ام! 

انحنای روح من ،
شانه های خسته ی غرور من 
تکیه گاه بی پناهی دلم ، شکسته است ...
کتف گریه های بی بهانه ام 
بازوان حس شاعرانه ام ،
زخم خورده است ...
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟

_ قیصر امین پور 

"حسد بیرون کن از دل شاد گشتی"

حسادت، این واژه ی شوم و نامرئی! کمین کرده در ورای تمام دیده ها و نادیده ها، خوشی های به تصور کشیده شده و تمام آن نهانی های بیشمار.
نمیدانم حسادت از حسرت سرچشمه میگیرد یا حسرت از حسادت؟! شاید اصلا برادر های ناتنی یکدیگر باشند؟
هر دو چون بختکی بر روزهای خوش زندگی ند و متوقف کننده آنها!
حالا هی بیا و به خودت حالی کن که اینها ظاهر است، بهترین حالت است، خانه خراب کن روزهای توست، مگر حرف در گوشش میرود؟
تار می تنند به دور قلبت، تنگ تر و تنگ تر! زندگی را حرامت می کنند.
امان از آن حسادت ها که شاید از سر عشق باشند! خوره ی جانت می شوند، مثل کبریتی در انبار کاه، جرقه ای از آن کافیست برای به آتش کشیدنت!
امان از آن حسادت ها که تو را از خودت بیزار می کنند .
امان از آن حسرت ها و نداشتن ها که تو را به گزینه ی کنار گذاشته شده مبدل می کنند.
شاید من اینگونه ام :

من بیشتر از اینکه صبور باشم، حسودم...

به چی یا کی، خیلی مهم نیست!

من به هر اتفاقی که یه سمتش تو باشی و طرف دیگش خودم نباشم حسودم!

من ساعتای زیادی به عکسای تو خیره می شم و به آدمایی نگاه می کنم که چقدر شبیه من نیستن...

به لبایی که تو رو صدا می زنن، به گوشایی که از تو می شنون، به چشمایی که تو رو می بینن...

و به این فکر می کنم که چقدر آرزو داشتم، تا همه اونا من بودم!

آدما، مرگ مشخصی دارن که حتما ازش بی خبرن...

اما من مطمئنم، از حسادت دق می کنم .

_ پویا جمشیدی

 

نورپردازی به سبک من

اگه شب و روزت شبه، تاریکه، غم از سر و روش میباره، باید خودت روشنش کنی! پرده ها رو کنار بزنی، چراغ ها رو روشن کنی، یه چلچلراغ که نه چند تا چند تا روشن کنی بذاری وسط زندگیت!

به همین راحتی ها نیست. اولین لامپو که روشن میکنی اونقدر شیفته و غرق نورش میشی که تا روتو برمیگردونی سمت سیاهیا جز درد گرفتن چشمات چیزی برات نداره ! با هر قدم، با هر چراغ، یاد میگیری و پرنور تر میشی. شاید طول بکشه، اما تهش نوره، روشناییه.

کسی برات یه چوب کبریت هم روشن نمیکنه چه برسه به چراغ! خودت بلند شو، آستین هاتو بالا بزن ، شب و روزت رو روشن کن. 

از اینجا که هستم تا هر کجا که برم و هر وقت که طول بکشه اونقدر شمع و لامپ و مهتابی و لوستر و چلچراغ برای زندگیم روشن میکنم تا اون شب و شبهایی که بیام و بگم " من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است." 

دل خوش سیری چند؟

سرم رو کج کرده بودم و به هزار زحمت از شیشه ی نیمه پایین کشیده ی پنجره ی ماشین، هر جا که نور جاده کم میشد، ستاره ها رو دید میزدم! خود دیدن ستاره ها برای آدمهایی که چشمهاشون مزین به دو تا قاب شیشه ایه و اگه برش دارن کل آسمون شب براشون یه دست به سیاهی موهای معشوقشون میشه، سخت هست؛ چه برسه به اینکه بخوای از یه روزنه با ژستی ملتمسانه و گردن کج تماشاشون کنی! این دیدن کجا و اون دیدن های شیک بقیه تو دل کویر کجا !

انگار قراره همیشه گردنمون کج باشه، همیشه شوق خواستن تو چشمامون یخ بزنه، دلمون پی یار جفاکار گیر کنه و دلتنگی تا ابد قسمت شب هامون بشه.

یه مشت که نه، یه جو، یه ارزن دلخوشی میخوام برای ادامه ی زندگی ای که اگه چیزی هم بهمون داد، بهاش جون کندن و دل کندن بود! 

گاهگاهی دل ما را به نگاهی دریاب

هیچ وقت ناله کردن بیش از حد را دوست نداشتم. شاید نشانی از ضعف، تلاش برای جلب توجه یا هر چیز ناپسند دیگر میدانستم. دلم میخواست از دوست داشتن ها بگویم، از سبزی و سبزینگی ها، از نور و پرواز و از تسلیم نشدن ها. شکستم و شکست خوردم، اشک ریختم، اما از امید نوشتم، از وعده ی پیروزی؛ آن روزها شاید شادی و امید بیشتری توی جیب هایم داشتم.

این روزها اما به سختی حرفی جز دلتنگی، بی حوصلگی، غمزدگی و دلمردگی پیدا میکنم. جهان کوچکم تیره گشته و سو سوی ستارگان چشمک زن امیدش ، کم نور جلوه می کند .

میشود این بار تو جیب هایم را با بذرهای نور و امید و دوستی پر کنی؟ میشود این بار، نگفته، تو زخم های دلم را مرهم و درد های سرم را دوا باشی؟

منجی این دل خسته گرچه منم، اما مگر منجی ها دل ندارند؟ "گاهگاهی دل ما را به نگاهی دریاب" 

درک شدن یکی از نیاز های اساسی

گاهی آدم نیاز دارد بدون پرسش و زیرا و اما ، درک بشود . دوست دارد کسی باشد که تجربه ی مشابهی را برایش بازگو کند . بتواند حرف بزند و به دیده ترحم یا به چشم حماقت و حقارت دیده نشود . آدمی به این امید زندگی میکند که بداند تنها نیست ؛ میخواهد در گذراندن یک غم بختک زده باشد یا شریک شدن شادی های شورانگیز . 

شاید فرار از آدمها در عین به دوش کشیدن خروارها غم و رنج ، صرفاً برای ندیدن و نشنیدن نطق ها و پندها ی خود عاقل پنداران باشد ! وگرنه چه کسی از درک شدن ، دوست داشته شدن ، نوازش شدن و شنیده شدن فرار میکند ؟ 

چیزی نبود که هر کس بفهمد

بغض گلویش ، صدای بریده بریده اش ، شبنم حبس شده چشمانش ، آرزوهای دفن شده در دلش ، تمام از خودگذشتگی هایش چیزی نبود که هر کس بفهمد . چیزی نبود که دل هر کس را به لرزه بیندازد . اما من ترسیدم ، لرزیدم و شکستم . به آرزوهایی فکر کردم که حتی اگر تا ابد دفن نشوند روزی میرسد که تحققشان دیگر شادی آور نیست . به بغضی فکر کردم که روزی باید با آخرین توانم فرو دهم و اشک هایی که باید چشمه شان را بخشکانم . چه کسی میگوید زندگی آسان است ؟ حتی اگر بخواهی، سخت است ساده گرفتنش ... 

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها