من خوبم. می خندم. لبخند همیشگی ام گاهی تعجب برانگیز است! در عین تنها بودن، احساس تنهایی نمیکنم. با وجود عدم شناخت کامل، خودم را بیشتر از هر وقت دیگر دوست دارم. من شادم. از خنده هایم عکس میگیرم. اما دیگر نمیتوانم برایت آن عکسها را روانه کنم و با خود شیفتگی هایم سر به سرت بگذارم. دیگر در روزها و لحظه هایم نیستی اما نمی توانم منکر این لحظه ها که نبودنت ذوق لحظه ام را کور می کند، بشوم.
روزی گمان میکردم رفاقتمان بیشتر از اینها باشد، اما انگار دیگران بهتر ما را می دیدند و می دانستند انتهایش برای من، تنها برزخ همین لحظه های نبودن است.
دیگر به ادامه دادن فکر نمیکنم، فقط کاش کمی از این برزخ نصیب تو هم میشد.
من خوبم. خوب تر از تمام دیروزها.
به تمام لحظه هایی فکر میکنم که تو رو به روی من، چشم در چشم من، میخندیدی و جهان از حرکت می ایستاد!
میخندیدی و دنیای خاکستری، رنگ میگرفت!
میخندیدی و رایحه ی بهار از دهانت میتراوید!
میخندیدی، درست در کنار من و من چه جاهل بودم که نمیدانستم زندگی همان لحظه است، خوشبختی همان لحظه است و باقی همه هیچ!
فکر میکردم احساساتم ته نشین شده ، رسوب کرده و حداقل دیگر آمدن و رفتن و بودن و نبودن کسی برایم آنچنان اهمیت ندارد ! اما امروز انگار دلم از چهارخانه های پیراهنش تنگ تر شده ، هزاران پروانه دوباره در دلم به پرواز درآمده اند و سکوت دیروز و امروز و فردایم جز تلاش بیهوده ای برای نادیده گرفتنش نیست . تا وقتی دوام بیاورم به سکوت های بی سرانجام و نگفتن های بیشمارم ادامه میدهم. اما تا کی میشود دوام آورد ؟ تا روزی که رفتنش را به نظاره بنشینم و دیگر گفتن و نگفتن ، هر دو به بیهودگی همین ثانیه ای که بدون او گذشت باشد ؟
این روزها زمزمه ی صدایت در گوش من، خود به تنهایی، تمام جانم را در حرارت و شوق می اندازد! چه رسد به اینکه طنین صدایت، واژه هایت، در میان ساز ها به رقص آید و من سر تا پا گوش شوم برای شنیدن نوای نغمه خوانیت؟!
دیوانگی در من دوباره به جوشش در آمد و دوباره و دوباره از خاطرم گذشت که به چه سان، فراتر از مرز تن، فراتر از جسم و کالبد، من شیفته ی روحت بودم. اشتیاقی فراتر از تمایلات گذرا برای در آغوش کشیدنت داشتم، برای حل شدن در تو، یکی شدن با تو !
شاید اگر میدانستیم کلمات چقدر قدرتمندند ، وقت و توجهی که برای یکدیگر کنار میگذاریم چقدر ارزشمندند و این دوستی از این جنس که به اعتماد از سوی تو و دلبستگی از سوی من منجر میشود چقدر کمیاب است ؛ کمی بیشتر در کنار یکدیگر بودن را قدر میدانستیم . کمی بیشتر لحظه های با هم بودن را با خوشحالی هایمان سرشار می ساختیم . کمتر قد و قواره ی دوست داشتن هایمان را متر میکردیم .
اینجا تصاحب و مالکیت در کار نیست ؛ همین که احساسی در جریان است و قلبی به شوقی میتپد و حضوری ، گرمی بخش دلی ست ؛ یعنی من با تمام احساسات گوناگون جهان ، تمام شور و مستی و غم و خستگی ، کنار تو راحت تر نفس میکشم و هجوم خاکستری اطراف را دوام می آورم .
شب بود . به رسم جمعه های همیشگی ، هم پای جاده ها ، به مقصد کنج امن خانه . آسمان رنگ دیگری داشت ، نه آن تیرگی ها به چشم میخورد ، نه آن غمی که بغض گلویت را به شبنم روی گونه هایت مبدل میکند . نگاهم جایی در افق ها گیر افتاده بود ، قربانی در گوشم میخواند " گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را "
به تمام شب هایی فکر میکردم که گذشت ، به تمام شب هایی که نمیشناختمش ، به تمام شب های جاده ای که فقط گذشت ، به یاد تمام جمعه هایی افتادم که شنبه ی پر درس و امتحان را یادآور میشدند و آن شبی که عجیب و بدون هیچ دلیلی در ذهنم نقش بسته ، همان که زیر نور تلفن همراه دکمه ای پر خاطره ای که در مالکیت من هم نبود اجتماعی را به یک هزار استرس میخواندم و تصویر شنبه ی کذایی جلوی چشمانم رژه میرفت !
به یاد تمام شور و شوق دخترک پا به سن بلوغ گذاشته ای افتادم که به نگاهی خوش بود ، به تصوری ، به رویایی . تمام شادیش همان رویاها بود که تا به خودش آمد تمام شده بودند .
به یاد دخترکی افتادم که شب های بارانی توی جاده طعم غم را چشیده بود . عاشق که نه ، حرف درشتی ست برای نوجوانی که تازه طعم دلتنگی را مزه مزه کرده بود ، اما چیزی در درونش جوشیده بود . چیزی که دنیایش را سمت و سوی دیگری داد . تا نبود ، تمام جمعه ها دلگیر و بی روح بودند . آمد ، که شب و جاده ها لباس پولک به تن کردند . آمد و دیگر غروب جمعه ها وعده ی دیدار میدادند .
روزها بود از وعده ی همیشگیمان ، من و جاده و شب پولک نشان و دو صد خیال لرزان و رقصان ، دور بودم . این روزها هم تمام میشوند ، جاده هم این بار به انتها میرسد . اما خیال او ؟
قربانی راست میگوید " یک بار تو هم عشق من از عقل میندیش ، بگذار که دل حل کند این مسئله ها را "
در دنیا هر کس جای مشخص خودش را دارد، دل ما که دست کمی از دنیا ندارد! نمی شود در آن جای کسی را گرفت، نمیشود جای کسی را پر کرد.
بعضی ها در دل ما درختند، ریشه میکنند و تا ابد ماندنی میشوند. بعضی اما چون باد می آیند و می روند. اما هیچ حضوری بیهوده نیست.
هیچ احساسی از بین نمی رود، کمرنگ شاید بشود اما نابود هرگز. مثل جای زخمی تا ابد روی دلمان ماندنی میشود. هر کس احساسی را در ما برمی انگیزد که تکرار شدنی نیست.
تو با آمدنت، با خندیدنت، تمام پروانه های عالم در دلم به پرواز درآمدند! با رفتنت چه میشود؟ نکند سیل غم ها مرا تا ناکجا ترین آباد ببرد؟
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.