۱۹ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

گره میزنم خود را به افعال

این روزها هر چه پر چالش تر و شلوغ تر، بهتر! هر چه کمتر درگیر افراد و اشخاص و فکرهای بیخودی که به دنبال خود می آورند باشی، بهتر!

خود فعل کار کردن و بیکار نبودن و هر لحظه ای را به انجام مشغله ای گذراندن، تو را سرشار از حس زندگی می کند چه رسد به هدفمند بودن!

این روزها خودم را گره میزنم به افعال، نه افراد! اینجا من فاعلم نه مفعول. اینجا من شادم نه مغموم :) 

گنجشک های توی سرم

درد توی سرم مثل مته ای شقیقه ی سمت راست سرم را سوراخ میکرد! نمیدانم میخواست به چه برسد؟!

انگار هزار گنجشک از سمت راست سرم راهی برای خروج میجستند و به بن بست می رسیدند و تلاش نافرجامشان بر روی دیواره ی سرم ترک انداخته بود!

درد مثل گردبادی همه محتویات سرم را در هم میپیچید و من تنها لحظه ای، اندکی، سکوت و آرامش میخواستم! اما توی ذهنم غلغله بود! توفانی بود برای خودش. 

شاید آنجا بود که فهمیدم من کنج آرامش خودم را، بی خبری هایم را، انگشت شمار آدم های عزیز دور و برم را با هیچ چیز معاوضه نمیکنم. شاید کم باشند اما آرامش بودنشان، به وسعت دریاهاست. 

هنوز توی سرم توفان است، گرباد است! کاش گنجشک هایش هر چه زودتر راه خروجی بیابند. 

فعل شاد بودن

جای تموم افکار آشفته ی روزهای گذشته الان آرومم، زندگی روی رواله، مژده ی تولد میاد، آفتابگردونا بهمون میخندن، دوستی های حقیقی مشخص میشن و غیره غیره.

میخوام بنویسم " نباید بابت شادی هام توضیحی به کسی بدهکار باشم"
بهش فکر میکنم، آیا باورش دارم؟
اینو برای بقیه هم پذیرفتم؟
چرا سختش میکنم؟ چرا نمیگذرم از کنار چیزهایی که کندوکاو بیشتر دربارشون و فکر کردن بهشون، آرامش رو ازم میگیره؟
من، تو، او، ما، هر کدوم به طریقی شادیم و این فعل شاد بودن از هر چیز مهم تره.
از چی بنویسم دیگه کلمه ها هم این بار کوتاه اومدن. بیا فقط بخندیم :)

دلهره ی این لحظه

انگار همه ی کلمات رنگ و لعاب دار ذهنم فرار کردن و من موندم و شرح یه روز دیگه و احساسات دیگه! دلهره، ترس، نگرانی، اُمید، شادی و غیره غیره.

روزهام شلوغ و پر از اتفاقات غیر منتظره شدن! 

توی این لحظه نگرانم و احساس دلهره ی توی دلم رو مخفی میکنم. نمیدونم چند ساعت آینده قراره چه طور پیش بره؟! 

مغزم قفل کرده و نمیدونم قراره خودمو مشغول چه کاری کنم تا این ساعت ها بگذره. دغدغه هام، افکارم و روزهام رنگ دیگه ای گرفتن و گاهی فکر میکنم همون دغدغه های بیخودی که خودمو بابتشون رنج میدادم خیلی بهتر از احساس این لحظه بودن! 

کاش فردا از نور بنویسم، از شادی، از سفیدی ... 

به لذت خواب رفتن از خستگی

خستگی! واژه ای که در این لحظه تنگ تر از تمام روز های گذشته مرا در آغوش گرفته!

پیش از ظهور اولین پرتوهای نور تا به اکنون در تقلا بودم، برای فرار، فراموشی و یک قدم نزدیک شدن به فردایی که شبیه دیروز نباشد.

چشم هایم بی رمق شده اند و امانشان بدهم به پلک بر هم زدنی هفت پادشاه را خواب دیده اند! بار تمام احساسات دیروز و امروز مثل طفلی چموش روی شانه هایم جا خوش کرده و سرم هم دیگر تاب و توان شنیدن هیچ نوایی را ندارد!

اما ادامه میدهم و در تکاپو میمانم چرا که انتخاب کرده ام روزهای شلوغ را بیشتر قدر بدانم و دوست بدارم. آنها مرا میسازند، از ریشه و محکم تر از قبل. 

به نور ایمان بیاور

دیشب یک آن حس کردم نوشتن از سرزندگی، ادعایی بیش نبود! حس کردم هنوز زنجیره ی روزهای پوچی و بیهودگی ادامه دار است و من هر چه تلاش کنم راه رهایی وجود ندارد! میخواستم زمین و زمان و هر آنچه دم دست می یابم مقصر بدانم و خود را تبرئه کنم!

اما امروز که شروع شد ، چشمانم را که باز کردم، جرقه ی حال خوب امروز را توی ذهنم دیدم. بی معطلی دست به کار شدم و در انتها جز احساس رضایت و شادی چیزی نمیدیدم. 

شاید امشب هم شادی های روز ته بکشد، شاید امشب هم همه جا را سیاه و بی رنگ ببینم، اما این بار به نور، به امید، به فردا، ایمان دارم. 

"ما را به سخت جانی خود این گمان نبود"

خستگی از سر و کولم بالا می رود اما چراغ قلبم پر نور شده! زندگی طاقت فرسا شده بود اما اکنون جز شوق زندگی نمیخواهم چیزی را ببینم.

واژه کم آورده ام برای توصیف احساسی که در تضاد دلمردگی، پژمردگی و بی حوصلگی ست! شاید چیزی ست فراتر از سرزندگی! 

"پایِ برهنه دل به در آید که جان کجاست؟"

میدانی این تمرین و رسم هر شب نوشتن ، آن هم در چنین روزهای تکراری و ملال آور چقدر دشوار است ؟ سر تا پای روزی که گذشت را برانداز میکنم ، هیچ نمی یابم . من اسیر این مه خاکستری پاشیده شده روی روزهایم و زنجیر شده ی احساس بیهودگی ته نشین شده ی وجودم هستم . 

من در حال شکنجه ی خودم هستم ، تنها برای شادی های گذرایی که دوامشان کوتاه تر از رنجیست که به جا می گذارند ! تاریکی باید به چه حد برسد تا برخیزم ؟ 

شادی های خود ساخته

بعضی شادی ها خود ساخته اند. همینکه از جاده ی روزمره ی زندگی بیرون بزنی و حتی برای یک روز مسیر تازه ای را پیش بگیری خودش شادی آور است. مثلا همین که امروز آشپزی را بر پرسه زدن های مجازی و فیلم دیدن ها ترجیح دادم، روتین های هر روزم را انجام ندادم، بی دلیل توی حیاط خانه و با برگ های درخت انگور خانه ی همسایه عکس گرفتم؛ به اندازه کافی شادی آور بود.

شاید طعم و مزه اش به اندازه ی شنیدن یک خبرخوب و دورهمی های دوستانه و غیره و غیره نبود، اما شادی بود و همین برای کسی که روزهایش بدون هیچ احساسی سپری میشود کافی ست. 

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها