۸ مطلب با موضوع «خیالبافی‌ها» ثبت شده است

لحظه های منتهی به نیمه شب

من در این لحظه، یک توده ی توخالیِ تاریک از حجم انتظار، دلتنگی، تنهایی و ماندن هستم. نه دلِ رفتن دارم نه پایش را. ریشه دوانده ام، جا گیر شده ام. شاید نفوذِ ذره ای نور به درونم کفایت کند، برای شکسته شدن حلقه ی سرد و منجمد و خاکستری لحظه های منتهی به نیمه شب هایم.

من نه دلِ رفتن دارم نه پایش را. به افق ها چشم دوخته ام. به طلوع ها و غروب ها. شاید در انتهای یک غروب رهگذری از من گذر کند. برایم از نور بگوید. از روشنی فردا ها. و من برای همراهیش، برای فرار از مختصات جغرافیایی لحظه های سیاهم، دیگه حتی روی زمین هم بند نباشم! 

چوب جادویی

یک روزها و شبهایی را دلم میخواست صاحب یک چوب جادویی بودم. همان ها که ورد میخوانی و همه چیز خوب میشود. همه چیز آن طور که بخواهی میشود. شده حتی برای یک روز، برای یک شب. نه برای خودم! من به شبهای تنهایی، به روزهای مملو از درد عادت دارم. برای آنها که در تنهایی هایم، در درد هایم، به سویشان کج میشوم و دستم را میگیرند.برای آنها که لبخندشان حال خوبِ من است. برای آنها که رفیق اند. 

چوب جادویی که نشد، کاش کلمات جادویی داشتم. کاش بیشتر از اینها توی جیب هایم امید داشتم ...

فقط ماه را ...

احساس خوبی دارم. حس رهایی، شناور بودن. همان مسیر پایین آمدن از ارتفاع شب های جمعه و چراغ های شهر ها و جاده ها که زیر پایت و به وسعتی انتها ناپذیر، خودنمایی می کنند. ماه درشتی که زیبا تر از همیشه در پشت سر، تو را مدهوش می کند و نمیدانی به کدام منظره بنگری. درست است که شب است و تاریک، اما من فقط نور را می بینم، فقط ماه را! 

عاشق شده ی پاییز

بگذار برایت از هوای نم دار و آسفالت های باران زده ی پاییز بگویم. از بخار نشسته بر عینکم. احتمالاً از دست های مشت شده در جیبم. از آسمانی که بیشتر از هر فصل دیگری به چشمم می آید. از پرواز غم انگیز پرنده های تنها. از زرد و نارنجی ها. از قدم زدن های بی دلیل و بی مقصد. از آهنگ هایی که در پاییز دو چندان در مغز استخوان آدمی فرو می روند . از شب هایی که بیشتر به مانند گیسوان مشکی معشوق شاعران است، شب به شب طولانی تر. از گرمای پتویی که به وقت سرما در آغوشم می کشد. از خواب های دلچسب تر، رویاهای شیرین تر.
من متولد بهارم، عاشق شده ی پاییز. در پاییز زنده میشوم، جان میگیرم، دل می بندم. من در پاییز جور دیگری زنده هستم.

رکود

دلم میخواست از احساسات بنویسم، از عشق، از دلتنگی، شاید از غم، شاید از شادی. دلم میخواست از احساسات مبهم و ناشناخته بنویسم، شاید هم از لطیف ترین و شفاف ترینشان. دلم میخواست چیزی فراتر از همیشه ام می بودم و می نوشتم. روزهاست به راه عقل رفته ام، گهگاهی گریزی به دل زده ام، اما فرمانروای اصلی این ناحیه همیشه عقل بوده است.

می خواستم متفاوت باشم، متفاوت بنویسم، متفاوت احساس کنم. اما احساسات من به راکدی روزهای گذشته است.

می خواستم بهانه بگیرم اما انگار یادم رفته بود این رکود خود یک احساس است! احساسی به مانند سکوت یک مرداب، شاید شبیه احساس آفتابگردان ها بعد از غروب آفتاب، رها در دستان باد. 

اگر فردا بی ما بگذرد!

میخواستم بیایم و از قوانین بی رحم زندگی بنویسم. از اینکه اگر لطف کردنت از حد گذشت، اگر از خود گذشتگی ها و کوتاه آمدن هایت رنگ وظیفه گرفت، اگر ارزش محبت هایت را ندانستی و کوچک انگاشتی، آنجاست که باید آماده ی تحقیر شدن، کوچک شمرده شدن و نادیده گرفته شدن بشوی!

میخواستم بگویم حد لطف را نگه دار، گاهی از خودت نگذر، گاهی هم بی رحم باش، لطف زیادی دیگران را پرتوقع میکند. 

میخواستم محکم و با اطمینان اینها را بگویم، اما اکنون در نقطه ای ایستاده ام که در برابر تمام این حرفها می گویم " اگر فردایی نباشد، چه برای من، چه برای او، آن وقت چه؟ "

این را در ذهنم مرور میکنم و تمام قوانین را به زیر سوال میبرم! اگر فردا نباشد چه؟ اگر در حین از خود نگذشتن هایم، بی توجهی هایم و نبودن هایم ، برود و دیگر فردایی برایش نباشد چه؟ به نبودنش فکر میکنم و تمام فلسفه هایی که بافته بودم را بی مصرف می یابم. سست میشوم، نرم میشوم، همان آدم همیشگی میشوم. کاش او هم فقط گاهی به نبودنم فکر میکرد! به فرداهایی که بدون من و بدون ما خواهد گذشت ... 

افکار شبانه

نمیدانم به صدای سوت شب و جیرجیرکها و گذر اتومبیل ها گوش بسپارم و شب را سر بکشم یا همچنان غرق در سیل و هجوم افکار شبانگاهی خود، خواب را نثار چشمان بی قرار خود کنم؟

کاش وقتی بیدار بودیم و در میان آدمها روز را به شب میرساندیم، با چشمان باز میخوابیدیم و شبها از آرامش و سکوت و خیال، لبریز میشدیم! کاش میشد هم شب را در آغوش کشید و هم عطر سر زلف نسیم سحری را استشمام کرد و چون گنجشکی در میان دستان روشن آسمان رها شد!

چه کنیم که تمام خواستن هایمان متناقض بود و تمام زندگی مان در جدال این تضاد ها سپری شد. 

شب های تابستانی سالهای دور

به سالهای دور فکر میکنم ، به آن شب ها که قبل از خواب دعا میکردم همان خواب رویایی را که یک بار دیده بودم دوباره ببینم ، همان که در دل ستاره ها ، کهکشان و جهان رویایی من میگذشت . شب هایی هم آنقدر خسته ی روز بودم که فرصت فکر کردن هم نداشتم ! خستگی اش خوب بود  ، بیخیالیش خوب بود .

بزرگ تر که شدم غرق رویا بافتن شدم . توی تاریکی و سکوت برای خودم قصه می بافتم ، بازی میکردم . رفته رفته رویاهایم به واقعیت گره خورد ، به آینده ، به گذشته . شب هایی به مرور آن روز ، آن اتفاق و شاید آن فرد میگذشت . کم کم از رویا هم فاصله گرفتم این بار همان مرور روزها کافی بود .

اما اکنون فرار میکنم از رویا بافتن ، از مرور کردن ، از فکر کردن و فقط چشمانم را میبندم به این امید که هر چه زودتر خواب بیاید و من را با خود به جهانی ببرد که حتی پس ار بیداری هم چیزی از آن در ذهنم نخواهد ماند . 

گذر روز ها حتی طعم شیرین خیال را از من گرفت چه رسد به آن شب های تابستانی که زیر نور مهتاب توی حیاط خانه ی مادربزرگ دراز میکشیدم و ستاره ها میچیدم ! همان شب هایی که دور هم بودنمان توی حیاط و همراه با طعم هندوانه و خربزه و طالبی گذشت . دلم برای جوجه تیغی های توی باغچه شان ، برای بچه گربه های تازه به دنیا آمده توی انباریشان ، برای شام ها و دورهمی های پنج شنبه شب و قرمه سبزی های مادربزگ تنگ شده ؛ چنان که  برای روزهای پاییزی که بقیه توی حباط خانه مادربزرگ آلو پوست میکندند و من از سوز هوا به زیر پتوی کوچکم پناه میبردم و گرمایش مرا به خوابی میبرد که لذتش را هیچ جا دوباره احساس نکردم . 

دلم برای روزهایی تنگ شده که دورهمی هایمان را بیشتر ، درختان و گربه های روی دیوار و دسته کبوتر های توی آسمان نظاره گر بودند نه دیوار های سخت و سرد خانه ها . دوستی هایمان ، بازی هایمان ، خنده ها و گریه هایمان توی کوچه ها و حیاط خانه ی همسایه ها میگذشت . 

چقدر فاصله گرفتم از آن روزها ! چقدر دور به چشم می آیند ! چه سخت است باور اینکه روزی میرسد که دلتنگ همین لحظه خواهم شد و فاصله اش با خودم را فرسنگ ها خواهم دید ! 

درباره اینجا

اینجا قبلاً به رسم هر شب می‌نوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمی‌شدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل می‌کند.

پیوندها