تا حالا به این فکر کردی اگه دنبال راه های شاد بودنی، داری بیشتر به خودت ثابت میکنی که شاد نیستی؟ اگه زیبا بودن رو برای خودت تاکید و تایید میکنی و نیاز به تایید شدن داری، داری ثابت میکنی که خودت هم در اعماق وجودت باورش نداری؟! اگه میخوای خودت رو با اعتماد به نفس نشون بدی و رفتار هایی که از نظرت نشونه ی این خصلتن برات پررنگ تر میشن، داری بیشتر و بیشتر به خودت نشون میدی که تو فاقد اونهایی؟! تا حالا دقت کردی چقدر از آرامش گم شده ی روزهامون به خاطر همین رفتارهای حتی به ظاهر خوب و مثبته؟!
چرا خودمون رو همون طور که هستیم نپذیریم؟ چرا نپذیریم وجود غم و احساسات تیره هم لازمه؟ بالاخره باید قبول کنیم ما نوع خاص خودمون هستیم، متفاوت با هر شخص دیگه ای، با احساسات و باورهای مخصوص خودمون ! و چی از این خاص بودن و اصالت بهتر؟
همیشه از خودم در عجبم ! از این که چطور میتونم بی سر انجام و بی مقصد کسی رو انقدر دوست داشته باشم که نتونم ذره ای کینه ازش توی دلم نگه دارم . نتونم برم و پشت سرم و نگاه نکنم . نتونم برم و سال ها خاطره رو با بالاترین وضوح فراموش کنم . همیشه طوری رفتار کنم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . انگار من هستم که همیشه اینجا باشم . انگار قلبی دارم که هر چی زخم میبینه دوباره سبز میشه ، دوباره میتپه . دوباره رویا می بافه ، دوباره آغوششو باز میکنه ، دوباره میخنده . نمی دونم تا کی و کجا دووم میارم و همین طوری که هستم باقی میمونم ؟! تا چند نفر قراره بیان و ضربه ها بزنن و برن ؟! تا کجا قراره هر بار فرار کنم و به گوشه ی امن و آدمهای نزدیکم پناه بیارم ؟! تا کجا قراره بازیچه ی قلب و عقلم باشم و ندونم دارم به راه کدوم میرم ؟!
کاش مغزمون ، کاش قلبمون ، هر کدوم یه دریچه داشتن تا آدما و فکرا و احساسات و خاطره های اضافی و مضر رو بیرون بندازیم ، یه نفس عمیق بکشیم و به ادامه ی زندگی برسیم !
کسی که هستم رو دوست دارم و فقط نگرانشم . پشیمون نیستم . کاش فقط بتونم بیشتر هواشو داشته باشم !
مغزم آرام اما متلاطم است . تلاطمش شاید برای افکاری ست که گمان می کردم امشب می توانم به واژه مبدلشان کنم اما در هجومشان درماندم ! حال نمیدانم از آرامش انتهای شب بگویم و اعجاز موسیقی ، یا خاطره هایی که برای یادآوریشان یک کلمه ، یک سکانس ، یک مکان یا هر چیز کوچک دیگری کافی و دردآور است . اما میان این دو هم اشتراکاتی برای گفتن هست . همان نواها و نت های کشنده ای که به محض شنیدن دوباره شان بدنت یخ می کند و پرت می شوی درست در آن مکان و آن لحظه . فرقی نمی کند روزی با آن نوا به آرامش میرسیدی یا از هیجان لبخند بر لبانت می نشست ، تکرار آن لحظه کبودت می کند .
شاید گاهی لذت میبریم از این کبود شدن ها که به اراده ی خود به سراغشان می رویم ! می خواهد یک فیلم باشد ، یک آهنگ ، یک نوشته یا یک عکس ! شاید دلمان برای آن لحظه که آن خاطرات چون سیلی به سمتمان پرت میشود هم تنگ می شود . چیزی که باید با آن مواجه شد این است که نمی شود از گذشته فرار کرد . نه اینکه ما جزئی از گذشته باشیم ، حالا هر آنچه گذشته ، جزئی از وجود ماست . تکه ای از روح و قلبمان ، احساساتمان . هر چه بیشتر دویدم تا دور شوم نزدیک تر شدم . اینجاست که باید گفت " کوچ تا چند ، مگر می شود از خویش گریخت ؟ "
دلم میخواست از احساسات بنویسم، از عشق، از دلتنگی، شاید از غم، شاید از شادی. دلم میخواست از احساسات مبهم و ناشناخته بنویسم، شاید هم از لطیف ترین و شفاف ترینشان. دلم میخواست چیزی فراتر از همیشه ام می بودم و می نوشتم. روزهاست به راه عقل رفته ام، گهگاهی گریزی به دل زده ام، اما فرمانروای اصلی این ناحیه همیشه عقل بوده است.
می خواستم متفاوت باشم، متفاوت بنویسم، متفاوت احساس کنم. اما احساسات من به راکدی روزهای گذشته است.
می خواستم بهانه بگیرم اما انگار یادم رفته بود این رکود خود یک احساس است! احساسی به مانند سکوت یک مرداب، شاید شبیه احساس آفتابگردان ها بعد از غروب آفتاب، رها در دستان باد.
گاهی از هجوم افکار بی سر و ته، و از هر سو آمده ام، در می مانم و نمی دانم از کدامشان بگویم؟ از هر طرف میروم با خودم به تناقض میرسم! با کسی که هستم، چیزی که به آن باور دارم و آن چه که میخواهم. در عین محکم و قوی بودن احساس ضعف می کنم، شاید حتی برعکس. در عین ظاهر آرام و شاید روشنم، درونم شلوغ و تیره است. احساس میکنم همه چیزم نصفه و نیمه است! از دوست داشتن هایم، هدف هایم، اعتماد به خودم تا حتی باورهایم.
نمی دانم چه شد که به اینجا رسیدم؟ کمی آشفته کننده است اما آنقدر ها هم بد نیست. راحت تر با مسائل و سلایق مختلف کنار می آیم. احساسات مختلفی را تجربه میکنم. شاید باید بپذیرم تمام این ها من هستم، کمی تا حدی متفاوت.
امشب که غم ها خوابند و سنگینی سایه ی سکوت را میشود حس کرد، میترسم ساعت از صفر بگذرد و خواب بمانم. نوشته ی آخر شبم به فردا موکول شود! میترسم فردا از راه برسد و باز هم خواب بمانم. ساعت از 8 صبح بگذرد و جا بمانم. همیشه ترسیدم. اما خواب نماندم، جا نماندم!
اما اگر زندگی بیاید و بگذرد و برود و این بار جا بمانم میان انبوه اسباب و ابزار و وسایل و بازیچه هایش، آن وقت چه؟ نکند هم اکنون جامانده ای بیش نباشم؟ اصلاً زندگی به کجا میرود؟ مقصد کجاست؟ من کجای آن هستم؟ کاش میدانستم ...
میخواستم بیایم و از قوانین بی رحم زندگی بنویسم. از اینکه اگر لطف کردنت از حد گذشت، اگر از خود گذشتگی ها و کوتاه آمدن هایت رنگ وظیفه گرفت، اگر ارزش محبت هایت را ندانستی و کوچک انگاشتی، آنجاست که باید آماده ی تحقیر شدن، کوچک شمرده شدن و نادیده گرفته شدن بشوی!
میخواستم بگویم حد لطف را نگه دار، گاهی از خودت نگذر، گاهی هم بی رحم باش، لطف زیادی دیگران را پرتوقع میکند.
میخواستم محکم و با اطمینان اینها را بگویم، اما اکنون در نقطه ای ایستاده ام که در برابر تمام این حرفها می گویم " اگر فردایی نباشد، چه برای من، چه برای او، آن وقت چه؟ "
این را در ذهنم مرور میکنم و تمام قوانین را به زیر سوال میبرم! اگر فردا نباشد چه؟ اگر در حین از خود نگذشتن هایم، بی توجهی هایم و نبودن هایم ، برود و دیگر فردایی برایش نباشد چه؟ به نبودنش فکر میکنم و تمام فلسفه هایی که بافته بودم را بی مصرف می یابم. سست میشوم، نرم میشوم، همان آدم همیشگی میشوم. کاش او هم فقط گاهی به نبودنم فکر میکرد! به فرداهایی که بدون من و بدون ما خواهد گذشت ...
کاش میشد می توانستم طوری کلمات را در کنار هم بچینم که بفهمی پشت هر کدام چه سوزی پنهان است، یا چه عطشی سر بر آورده و چه هیجان و شور و نشاطی مخفی شده است!
کاش میشد مثل صدای خواننده ها بنویسم، با همان وزن و آهنگ، با همان غم یا شادی! که تو بخوانی و بفهمی اینها تنها واژه نیستند، احساسند. در پشت هر کدام نیمی از من نهفته است!
حالا که نمیتوانم بیا از امروز برایت بگویم، از روزهایی که میروند و روزی نبودنشان روی دلم سنگینی می کند.
چند وقتست جمعه ها را عجیب دوست دارم! دیگر دلگیر نیستند، سرشار از شادی و امیدند. اطرافیانم را میبینم و لبخند تمام چیزیست که میتوانم بهشان هدیه کنم. خنده هایمان را کنار هم دوست دارم. طبیعت گردی هایمان را، عکاسی هایمان را، جاده ی شب را و هر آنچه این روزها در گذر است و نمی بینم!
این دوره و این روزها گرچه در گذرند اما عمیق ترین خاطرات را برایم به یادگار خواهند گذاشت. اگر از این روزها ننویسم، عکس نگیرم، یادم می ماند چه گذشت؟ بعید می دانم. سخت ترین روزها را به گونه ای از یاد بردم که باورکردنی نیست، روزهای شادی که جای خود دارند.
من فکر میکنم یک بار وابسته شدن به هر چیز کافیست تا برای همیشه به درد وابستگی مبتلا شوی. میتواند وابسته شدن به یک فرد، یک وسیله، یک مکان یا هر چیز دیگری باشد. ترک کردنش مثل ترک اعتیاد، کمپ میخواهد! سخت است! این می شود که خیلی ها وابستگی را منتقل میکنند. از فردی به فرد دیگر، از شیئی به شیء دیگر و...
در چرخه ی معیوبی به دام می افتند که انتهایش معلوم نیست. فقط کاش شانس بیاوری و وابسته ی کسی شوی که آدمش باشد، وگرنه وابستگی و دلبستگی به آدم های غلط انتهایی جز سیاهی ندارد.
هیچ وقت تضمین شده نمیشه گفت قراره آینده چه شکلی باشه و حتی فردا قراره چه اتفاقی رخ بده ! امروز شادی و فردا هر اتفاقی میفته که اون شادی ها رو ازت بگیره و برعکس ، یه روزایی یه جور عجیبی خوب میگذرن که باورت نمیشه ! ارتباط ما با آدم ها هم همینه . نمیشه پیش بینی کرد من یه هفته ، یک ماه ، یک سال و بیشتر از اینها رو قراره با کیا بگذرونم و صمیمی باشم ! آدم هایی که سال های زیادی رو باهامون موندن میتونن به یه چشم به هم زدن برن یا هر صمیمیتی که بوده ، رفته رفته کم و کمتر بشه و در عین حال کسی که شاید خیلی وقت هم نگذشته باشه از دوستی و رفاقت باهاش ، بتونه نقش رفاقت رو بهتر از هر کس دیگه بازی کنه برات .
روابط ما پیچیده تر و غیر قابل پیش بینی تر از چیزیه که به نظر میاد .
امروز بیشتر از هر وقت دیگه به حقیقت این جملات رسیدم ...
عاشق شدن اشتباه نیست اما اصرار برای عاشق ماندن وقتی دیگر شواهدی از صمیمیت وجود ندارد ، اشتباهی خود خواسته است . در اولی هیچ چیز دست ما نیست و در دومی انتخاب با ماست .
_ پونه مقیمی
شاید شروعش با دلم بود و دست خودم نبود اما ادامه دادنش ، تحمل رنج هاش و هر چی که گذشت به انتخاب خودم بود . اشتباه بود اما از اینجا به بعد دیگه ادامه دادنش یه اشتباه ساده نیست ، به توهم انداختن دیگرانه ! کوچیک کردن خودته ! تحقیر شدنت رو به دنبال داره تا هر وقت که نخوای ازش دست برداری .
شاید باید قبول کرد تا چیزی تغییر نکنه نتیجه همونیه که از اول بوده !
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.