امروز رو به خوندن آرشیو نوشتههای قبلی اینجا گذروندم و با هر نوشته تعجب کردم از کسی که بودم، شور و امیدی که داشتم، عشقی که در قلبم میجوشید و کلماتی که پشت هم ردیف میشدند! این واقعاً من بودم؟ همیشه همین بوده. همیشه از به یاد آوردن کسی که قبلاً بودم متعجب میشدم چه برای ۱۰ سال قبل باشه چه ۱ سال قبل. انقدر که در حال تغییر هستم گاهاً خودم رو هم نمیشناسم!
تلاش میکنم هر روز مقداری از نوشتههای قبلی رو بخونم و تو دسته موضوعات مختلف جا بدم تا هم به یاد بیارم چه بر من گذشته و هم آرشیو تمیزتر و کاملتری از نوشتههام داشته باشم.
این روزها امیدی برام باقی نمونده. اگه رفتن به سالن مطالعه و از صبح تا شب بیرون بودن از خونه نبود قطعاً فاصلهای با افسردگی نداشتم. اما حالا به اجبار دارم ادامه میدم، دست و پا شکسته. اصلاً از خودم راضی نیستم. انگار که از الان شکست رو پذیرفتم!
گاهی حتی تجربه ی احساس کنج عزلت نشینی و مچاله شدن ها و به خواب رفتن های عمیق اما کوتاه، لازمه تا زندگی رو فهمید، لمس کرد و از فراز و فرودش لذت برد. من حتی امروز رو هم با تمام بیهودگی و خوابالودگی و حس رسوب و یخ زدگیش دوست داشتم.
_ من نیازمندم که خودم را، روزهایم را و زندگی ام را بیشتر از پیش دوست داشته باشم؛ حتی اگر دنیا این را نخواهد! من نیازمندم که دوست بدارم و دوست داشته شوم، هر چند اندک!
بیست و چهار ساعت گذشته به هر چه که گذشت من شاد بودم. اگر با نارضایتی گذشت، من شاد بودم. برنامه هایم را انجام نداده ام، اما باز هم شادم. سیاهی، تیرگی و بی حسی، سهم من از زندگی نیست.
من زندگی را زندگی کردن میخواهم. شادی را در گذرِ پست و بلند زندگی ام می خواهم. من رهایی را، برق شادی توی چشمانم را، خنده ی گوشه ی لب هایم را به خودم بدهکار و مدیون هستم!
من شادم. تو را نیز شاد می خواهم. شادی را برای تو میخواهم.
همان طور که همیشه موضوعی برای فکر کردن، دلیلی برای شاد یا غمگین بودن و هوایی برای نفس کشیدن هست؛ باید ایده ای برای نوشتن هم باشد. این قدرتمندترین و در عین حال سخت ترین باوری ست که باعث شده شبها را با واژه ها و عبارت ها و جملاتی به پایان برسانم که نمی دانم کدامشان از سر اجبار و کدام یک از عمق وجودم بر خواسته اند. درست یا نادرست، این تنها کاریست که تا این مدت، این چنین پایبندش بودم؛ چرا که باور دارم کلمات تنها سلاح جدایی ناپذیر من هستند. چه کس از داشتن سلاح برتر و قدرتمند تر بودن بدش می آید؟ پس ادامه می دهم برای قوی شدن.
بی دلیل خسته ام! شاید هم بی دلیل نیست و زاییده ی تکرار و گذر ملال آور روزهاست. تنها بودن ها. رفت و آمد آدم ها. می آیند، می روند و در این میان تویی که فقط باید نظاره گر باشی. نمی دانی فردا کدام رویِ زندگی از آن توست؟ قرار است روز " آمدن ها " ی ناگهانی باشد و مرکز توجه واقع شدن ها، یا از همان روزهای خاکستری ملال انگیز؟ قرار است با دهان بسته بخندانی و تظاهر کنی یا خودت باشی با تمام کاستی ها؟ فردا هم می گذرد، درست مانند امروز! فردا هم غیر قابل پیش بینی ست، درست مانند امروز! می شود فردایی هم از راه برسد که شبیه امروز نباشد؟
یه خسته شدن هایی هست که لذت بخشه. یا برای هدفی بوده یا با آدمای خوبی گذشته و مسیر لذت بخشی بوده. کم هم نیست. کافیه به جزئیات زندگیمون یه نگاهی بندازیم. بالاخره اونقدر دلیل شادی و خستگی های لذت بخش و ارزشمند هست که بشه باهاش بقیه ی زندگی رو سر کرد. حتی اگه کوچیک باشن ،بودنشون بهتر از نبودنشونه.
بیا با دقت بیشتری به روزهامون و شادی های کوچیکمون نگاه کنیم، حتما پیداشون میکنیم.
چند شب است دوست دارم بیایم و از شادی ها بنویسم اما در انتهای شب جز غبار غمِ نشسته بر دل دوستانم، چیز دیگری نمی یابم! شاید آدم دلسوزی هستم که غصه ی دیگری غصه ی من است.
امشب به شنیدن "درد دختر بودن" گذشت! به آینده ای که دیگران می خواهند برایمان رقم بزنند. به اختیاری که نداریم. به آزادی هایی که سلب شدند. به شادی ها و علایقی که دود شدند.
این چرخه ی زندگی تا به کجا اینگونه در گردش خواهد بود؟ نمیدانم. راهی جز غرق شدن در سرگرمی ها و اهداف ریز و درشتی که برای خودم دست و پا کردم و به انتظار آینده ی موهوم نشستن، نمی یابم!
بالاخره یه روزی میرسه که مجبوری از فرار کردن از ترس هات دست برداری و خودتو از چهارچوبی که توش زندانی کردی آزاد کنی! بالاخره یه روزی میرسه که مجبوری با ترسهات کنار بیای و ریسک پذیر باشی. بالاخره یه روزی میرسه که از خودت بودن هم نترسی. و بالاخره یه روزی میرسه که شادی هایی فراتر از شادی های این روزهات تجربه کنی.
امشب رو نمیخوام فلسفه ببافم، قصه بگم، آسمون رو به زمین بیارم! میخوام از روزی بگم که گذشت و لحظه هایی که خودم ساختم! رنگ هایی که خودم روی صفحه ی سفید امروز پاشیدم و تصویری که از خنده ی توی چشم هام ثبت کردم! میخواستم امروز برام بی هیچ اتفاق خاص و غیر منتظره ای، فوق العاده و شادی بخش باشه، که شد!
من دستهامو دارم، خنده هامو دارم، شوخی هامو دارم، قلبی رو دارم که نذاشتم دوده و سیاهی، چرکینش کنه! من خودمو دارم و از وقتی فهمیدم چقدر دوسش دارم، هر وقت که بخوام یه روز عالی رو براش میسازم و منتظر هیچ کس نمیمونم .
امشب را خالی ام. در سکوت و سکون ام. شاید اسمش آرامش است! صدای سوت شب توی گوشم وز وز می کند و چشم به سقف اتاق دوخته ام. ذهنم خالی از اتفاق است، خالی از دغدغه، خالی از دیگران. نه این که امروز، روز بیهوده یا ساکتی بوده باشد، من دیگر رها شده ام از زنجیر روزها!
اینجا قبلاً به رسم هر شب مینوشتم، حتی اگر کلمات مطابق میل من به نخ کشیده نمیشدند! حالا اما نوشتن نخ باریکی ست که مرا به زندگی متصل میکند.